تبليغاتX
گل ارکیده

گل ارکیده

بنام خداوندی که داشتن او جبران همه نداشته های من است!

برسان سلام

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید.

دل من گرفته زین جا!

هوس سفر نداری

زغبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم.

به کجا چنین شتابان ؟

به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم.

سفرت به خیر اما

تو و دوستی خدا را

گر از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی...

به شکوفه ها

به باران

برسان سلام ما را.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 15:34 توسط باران |



با وفا، ترک بی وفا نکند
(اخوان ثالث)
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 23:37 توسط باران |



جایت خالیست

نگران نبودنت نباش

نفرینت نمی کنم!

همین که دیگر جایت در دعاهایم خالیست ،

برایت کافیست!!
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:21 توسط باران |



بارالها...



از كوي تو بيرون نشود پاي خيالم

نكند فرق به حالم

چه براني،چه بخواني

چه به اوجم برساني،چه به خاكم بكشاني...

نه من آنم كه برنجم،نه تو آني كه براني...

نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم

نه تو آني كه گدا را ننوازي به نگاهي

در اگر باز نگردد،نروم باز به جايي

پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهي

كس به غير از تو نخواهم،چه بخواهي چه نخواهي

باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست پناهي
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:19 توسط باران |



درد

داروخانه ها را بیهوده نگردید

درمان ندارد

درد را از هر سو که بخوانی درد است

آینه نامرد را درمان می کند

و درد ....

همچنان درد است!!

مرحوم صمد جامی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 23:22 توسط باران |



با کلامی می شود اعجاز کرد

با کلامی تلخ و تند

می شود ناساز گاری ساز کرد

خنده ها را گريه کرد

رشته ی پيوندها را پاره کرد

با کلامی مهربان چون سر انگشت نسيم

می شود هر عقده ای را باز کرد

رشته های پاره را پيوند زد

دوستی آغاز کرد

با کلامی می شود اعجاز کرد

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 17:49 توسط باران |



تنهایی

تنها بودن

به آن معنا نیست که

کسی در کنارت نباشد!

تنهایی یعنی اینکه در میان

حجم وسیعی از انسان های

این کره خاکی

باشی ولی انگار که نیستی!

تنهایی یعنی . . .

درک نشدن!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 18:42 توسط باران |



بهترین بازیگر خدا

همیشه مشکل ترین نقش به بهترین بازیگران تعلق دارد

 شاکی سختی های دنیا نباش         

شاید تو بهترین بازیگر خدایی

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 14:28 توسط باران |



خداوندا

خداوندا

     یارم باش

            قرارم باش.

جهان تاریکی محض است می ترسم، کنارم باش !


 


+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 18:40 توسط باران |



بی عشق

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود    

                  از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

                  گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی؟

                بی عشق سر مکن که دلت پیر ی می شود!   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 20:19 توسط باران |



آمد اما...

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود

نقش عشق و آروز از چهره دل شسته بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 21:56 توسط باران |



برای دلم

برای دلم، گاهی مادری مهربان می شوم


دست نوازش بر سرش می کشم می گویم: «غصه نخور، می گذرد …»

برای دلم، گاهی پدر می شوم


خشمگین می گویم: «بس کن دیگر بزرگ شده ای ….»


گاهی هم دوستی می شوم مهربان


دستش را می گیرم می برمش به باغ رویا …

دلم ،از دست من خسته است

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 19:51 توسط باران |



کهنه شراب

با تو از خویش نخواندم، که مجابت نکنم

خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم

دستی از دور به هرم غزلم داشته باش

که در این کوره احساس مذابت نکنم

گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست

سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم!؟

فصلها حوصله سوزند بپرهیز که تا

فصل پر گریه ی این بسته کتابت نکنم

هر کسی خاطره ای داشت ، گرفت از من و رفت

تو بیندیش که تا بیهده قابت نکنم!!

محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 19:17 توسط باران |



گوش كن

سنگ ها هم حرف هايي ميزنند گوش كن !
                     
                             خاموش ها گويا ترند! از در و ديوار مي بارد سخن.
 
            تا كجا در يابد آن را جان من
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 21:9 توسط باران |



خاطره ها

يادمان باشد اگر دور شديم،

                  اين صداي نفس خاطره هاست که چنين دلگرميم

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 21:3 توسط باران |



یک روز

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

شرط می بندم که آن روزی که زود است و نه دیر

مهربانی حاکم کل مناطق می شود

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 18:49 توسط باران |



ماهی و آب

علم می گوید: ماهی بیرون از آب از «بی آبی» به طورِ طبیعی می میرد،

ولی در اصل ماهی به خاطرِ آب خودش را می کُشد!

علم این را درک نمی کند،

علم «تنهایی» را درک نمی کند...

گاهی ماهی در آب هم نفسش تنگ می شود،

جان می دهد!

علم این را هم درک نمی کند....!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 14:12 توسط باران |



باران

 
نياباران،زمين جاي قشنگي نيست

من ازجنس زمينم خوب ميدانم

كه گل در عقد زنبور است 

ولي سوداي بلبل دارد و بال و پر پروانه را هم دوست مي دارد

نيا باران  پشيمان ميشوي  از آمدن

زمين جاي قشنگي نيست

درناودان ها گيرخواهي كرد

من ازجنس زمينم خوب ميدانم

كه اينجا جمعه بازاراست

و ديدم عشق را دربسته هاي زرد كوچك نسيه مي دادند

در اينجا قدر مردم را به جواندازه ميگيرند

در اينجا شعرحافظ رابه فال كوليان دربدر اندازه ميگيرند

نياباران زمين جاي قشنگي نيست


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 9:21 توسط باران |



صبر ایوب!

 تو هم گلم

بزن زخمت را بر دلم

نترس

که صبر من،

 ایوب است!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 10:33 توسط باران |



من خدایی دارم.

 

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در آن بالاها !

مهربان، خوب، قشنگ ...
چهره اش نورانیست

گاه گاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من،

ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد !

او مرا می خواند،
او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند ...

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم،
آن زمان رقص کنان می خندم ...

که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

او مرا می خواند
او همه درد مرا می داند ...

 
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 7:20 توسط باران |



داغ

باران که می زنـد،   هـمه چیز تازه می شود 

 حتّی داغِ نبودن ِتـــــــــو . . .

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 12:38 توسط باران |



کاسه صبر

نمی دانم مشکل از کجاست !!

از صبر یا کاسه ؟؟!!

این روزها زیاد لبریز می شود....

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 12:35 توسط باران |



شرط عشق

 

پیش ازآنی که عزادار محرم باشی

سعی کن درحرم دوست تو محرم باشی

خاک ازحُرمت شش گوشه او حُرمت یافت

گرشوی خاک رهش قبله عالم باشی

منزلت نیست ترا بی مدد مهرحسین

گرچه موسی شوی و عیسی مریم باشی

گرچه نیکوست به اندوه و غمش ناله زدن

سعی کن زینت این روضه و پرچم باشی

همره زمزم اشکی که ترا بخشیدند

می توان مُحرم بیت لله اعظم باشی

شادی هردوجهانت بخدا تأمین است

گردراین ماه عزا همسفر غم باشی

صاحب بزم حسین است، علی و زهرا

نکند غافل ازاین محفل ماتم باشی

به همان دست و سر و سینه مجروح قسم

شرط عشق است براین زخم تو مرهم باشی

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 19:40 توسط باران |



تنها امیر فاتح میدان عشق کیست؟

نون و قلم نبی ست و ما یسطرون حسین

طاق فلک علی ست به عالم ستون حسین

اصل حیات حضرت زهراست خون حسین

هستی تمام ظاهر و ما فی البطون حسین

با یک قیامت است هم الغالبون حسین

در این قیام نقطه پرگار زینب است

سردار سر سپرده جولان عشق کیست؟

تنها امیر فاتح میدان عشق کیست؟

عشق است حسین و گوش به فرمان عشق کیست؟

روح دمیده در تن بی جان عشق کیست؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 18:56 توسط باران |



من
            تو
                         او

تمام گله های من از ضمایر فارسی

همین است و بس :
                            

                           بعد از تو چرا او آمد ؟

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 18:45 توسط باران |



به تو نمی رسم!

کمی صبر کن من به گامهای بلند تو نمیرسم

دارم تو را گم میکنم ،من به روح بلند تو نمیرسم

از عشق گفتی و بی سر پریدن!

برای درک کردنش من به این حد و اندازه ها نمی رسم....

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 10:2 توسط باران |



تو فقط مجنون باش

                            دل لیلی با من!!

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 12:14 توسط باران |



هرچه بود گذشت

شکست عهد منو گفت هر چه بود گذشت
 
بگریه گفتمش آری  ولی چه زود گذشت
 
بهار بود و تو بودی وعشق بود و امید
 
بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 16:47 توسط باران |



تنهاییم

هیچ کس ویرانــــیم را حس نکرد
                                              وسعت تنهایـــیم را حـس نــــکرد
در مـــیان خـــنده های تــــلخ من
                                              گریه ی پـــنهانیم را حـــس نــکرد
در هجوم لــحظه های بی کسی
                                             درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آنـــکه با آغاز من مانــــــــوس بود
                                            لحظه ی پایانـــیم را حـــس نکرد!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 16:33 توسط باران |



نسیم

چو در یادم خیالت بال می زد،

قلم از هُرم دل تبخال می زد

نسیم شاعری می آمد از راه

و با دیوان زلفت،فال می زد!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 6:40 توسط باران |